مشروح :
خانم میرهادی ، به نظر شما چه کارهایی در کشور ما برای معلّم انجام شده که درخور شأن و مقام او بوده است ؟
من اسم معلّم را پل گذاشته ام . به این دلیل که کودک ، نوجوان و جوان را هدایت می کند تا به صورت موجودات بالغی درمی آیند که در کار تولید ، پیشرفت و پیشبرد یک کشور سهیم می شوند . ولی متأسفانه در کشور ما هنوز به این پل توجه لازم نشده است . البته کارهای مثبتی برای معلّم انجام شده است ، مثلأ در جهت تربیت معلّم ، در جهت رفاه معلّم ، یا حدودی در جهت بالا بردن شأن و مقام معلّم کارهایی کرده ایم . ولی همیشه پیشرفت سریع زمان موجب شده است که هر چه کرده ایم ما را به یک حد متعادل نرسانده است . بنابر این ، وقتی که دقّت کنید ، می بینید که میان موقعیت زندگی یک معلّم و شأن و مقامی که در جامعه دارد ، با آنچه باید داشته باشد ، شکاف بسیار فاحشی وجود دارد . هر قدر برای معلّم کار بشود ، چه از نظر درآمد ، چه از نظر تربیت و چه از نظر شأن و مقام اجتماعی او ، باز هم به آنجایی که باید برسیم نمی رسیم .
تصور می کنید چه کارهایی باید انجام شود که ما را تا حدی به آنجا که باید برسیم برساند ؟
به نظر من دو کار باید بشود : نخستین کاری که باید انجام بگیرد ، این است که معلّم را به عنوان یک انسان با احتیاجاتی که دارد در نظر بگیریم . بایستی خیلی سریع در مورد حقوق و رفاهش اقدامات قاطع بشود . در غیر این صورت ، معلّم مجبور است کار معلّمی را کار دوم خودش حساب کند ، تا از راه دیگری بتواند معاشش را تأمین کند . حالا این راه دیگر ممکن است درس حصوصی دادن باشد ، رانندگی تاکسی باشد ، کار کردن در یک شرکت خصوصی باشد ، یا انواع و اقسام کارهایی که امروز معلّمان کشور ما انجام می دهند و و قتی را که باید صرف تعلیم و تربیت کنند ، صرف کاری می کنند که بتوانند زندگی آن ها را تأمین کند. ما دبیرهایی داریم که چهل و هشت ساعت در هفته تدریس می کنند ؛ و این مقدار کار برای یک انسان خیلی زیاد است و خیلی زود فرسوده اش می کند . بنابر این ، نخستین کاری که باید بشود تأمین زندگی معلّم است . من نمی گویم رفاه ، بلکه می گویم تأمین زندگی . با توجه به اینکه معلّمان این کشور رقم بزرگی از کارمندان دولت را تشکیل می دهند ، یعنی رقمی بیش از 000/350 نفر ، و در واقع این گروه ارتش معنوی این کشور هستند ، باید به آن ها همان قدر توجه کرد که به یک ارتش توجه می شود .
کار دیگر این است که معلّم را برای کاری که باید انجام بدهد ، تربیت کنیم .ما در کار تربیت معلّم خیلی تلاش کرده ایم ، ولی موفق نبوده ایم . دلیل عدم موفقیت ما به تصور من این است که راهی را که در جهت پیشرفت پیموده ایم ، راه درستی نبوده است . مثلأ آمده ایم برای بهتر کردن نتیجه ی کارمان برنامه های درسی دانشسراهای مقدماتی و سایر مراکز تربیت معلّم را تغییر داده ایم . امّا هیچ وقت عمیق و دقیق و همه جانبه در کار تربیت معلّم در کشور مطالعه نکرده ایم . روی نتایجی که تا به امروز این نحوه ی تعلیم و تربیت در کشور به بار آورده است مطالعه نکرده ایم . یعنی هیچ وقت پژوهش دقیق و منظم در زمینه ی تعلیم و تربیت کشورمان نکرده ایم . اگر قرار بشود که واقعأ به کار تربیت معلّم بپردازیم ، به نظر من احتیاج است که چند نکته را کاملأ روشن کنیم :
همه ی مراکز تربیت معلّم در شرایط کنونی مرکز آموزش هستند ، نه مرکز پرورش . من همیشه گفته ام که کشور انتظارهای فوق العاده زیادی از مراکز تربیت معلّم دارد و در شرایط فعلی آن ها نمی توانند این انتظارها را برآورده کنند .
کار یک معلّم از زمانی شروع می شود که خودش با بچّه ها تنها می ماند . از آن وقت است که تربیت معلّم شروع می شود . اگر ما می خواهیم معلّم تربیت کنیم ؛ باید بخش بزرگی از کار تربیت معلّم در مدرسه ها انجام بگیرد . بخش بزرگ دیگرش هم جلسات بحث باشد درباره ی مسائلی که در مدرسه با آن روبه رو شده است . تمام مراکز تربیت معلّم ما ، مراکز تربیت مربی کودک ، دانشسراها ، دانشگاه تربیت معلّم ، و دانشکده ی علوم تربیتی ، از کودکستان ها و دبستان ها و دبیرستان ها جدا هستند . کار آموزشی که در این مراکز تربیت معلّم مطرح است ، چیز بسیار ناقص و پیش پا افتاده ای است . حتّی اگر اوّل آموزش می دهیم ، تربیت را باید حتمأ بعدأ انجام دهیم ، و خیلی در این مرحله باید مواظب معلّم باشیم . معلّم تازه کار سال ها باید هدایت بشود . اگر ما می خواهیم معلّم تربیت کنیم باید مراکز تربیت معلّمان را به تنه ی بزرگ آموزش و پرورش و به مدارس وابسته کنیم . این کار را در کشورهای دیگر کرده اند ، و به نتبجه ی مطلوب هم رسیده اند . من در خیلی از کشورها دیده ام که دانشجوی معلّمی صبح ها درس می دهد و در مدرسه کار می کند ، بعد از ظهر درس دانشگاهی دارد . این دانشجو در تمام مدت تحصیل دانشگاهیش با یک مربی ورزیده در تماس است و از او تجربه کسب می کند .
معلّمی یک اکتشاف دائم یا یک بازیابی مداوم است . ظاهرأ ممکن است یک معلّم بگوید من راه تازه ای پیدا کرده ام ، ولی اگر کمی مطالعه کند ، می بیند راه تازه ای را پیدا نکرده است ، بلکه یک راه قدیمی را بازیافته است ، یک اکتشاف دوباره کرده است . این اکتشاف دائمی که از برخورد معلّم با بچّه ها ، با ماده ی درسی و با محیط اجتماعی حاصل می شود ، این نیاز را به وجود می آورد که معلّم رها نشود . ما معلّم را آموزش می دهیم ، بعد با یک ابلاغ سر کلاس می فرستیمش و بعد به او می گوییم که معلّم شده است . این معلّم ، از اینجا به بعد نه با کسی حرف می زند و نه مشکلاتش جایی مطرح می شود . ما سازمانی نداریم که دنباله ی کار تعلیم را بگیرد ، به او فرصت بدهد که در جلساتی شرکت کند ، انجمنی خاص خودش داشته باشد ، نشریات خاص خورش را داشته باشد ، گروه های بحث و تحقیق داشته باشد و چیزهایی شبیه به این . البته گاهگاهی کلاس هایی به عنوان آموزش ضمن خدمت برای معلّمان تشکیل می دهیم ؛ ولی آنچه ما می کنیم آموزش ضمن خدمت نیست . آموزش ضمن خدمت یعنی آموزش مداوم معلّمان . در این آموزش مداوم معلّم باید شرکت فعال داشته باشد ، نه غیر فعال ، باید علاوه بر شنونده بودن ، گوینده هم باشد ، باید مقاله بنویسد ، باید از او بخواهند که تجربه هایش را در هر رشته ای خلاصه کند و ارائه دهد ، و ما هیچ کدام از این کارها را برای معلّمانمان نمی کنیم . کلاس های آموزش ضمن خدمت ما کلاس های دبیرستانی است . معلّم سر کلاس می آید ، قدری حرف می زند ، احیانأ چند سؤالی هم از او می شود و به این ترتیب کلاس های آموزش ضمن خدمت را برگزار می کنیم ! می بینید که خیلی کارها باید می کردیم که هنوز نکرده ایم و در پی آن هم نیستیم که بکنیم !
به نظر شما یم معلّم خوب چه صفاتی باید داشته باشد ؟
چند وقت پیش من با یک گروه معلّم کار می کردم . خیلی صمیمانه کار می کردیم . جلساتی داشتیم که شرکت در آن لذّت بخش بود . هر کس از تجربه های خودش صحبت می کرد . اکتشافات دوباره را می گفتیم . بعد یکی برگشت . مثلأ گفت : « این همان کاری بود که ایرانی های قدیم می کردند و ما دوباره کشف کرده بودیم . »
گروه در حدود صد نفر بود . بعد از تمام شدن جلسات ، من سعی کردم که برای خودم از آنچه انجام داده بودیم نتیجه گیری کنم . این نتیجه گیری را خیلی مختصر یادداشت کردم و اسمش را ده فرمان معلّمی گذاشتم . حالا این ده فرمان را که در واقع ده صفتی است که معلّم حتمأ باید داشته باشد ، برای شما می گویم :
معلّم باید متواضع باشد . معلّم همیشه می آموزد . از شاگرد ، از پدر و مادر ، از مستخدم مدرسه ، و در هرشرایطی می آموزد . خودش هم شاگرد است و هم معلّم است . به همین سبب ، نمی تواند چیزی را برای خودش نگه دارد ، می خواهد بگیرد و رد کند . بنابراین ، اگر متواضع نباشد و روحیه ی طلبگی نداشته باشد ، نمی تواند همیشه بیاموزد .
معلّم باید با حوصله باشد . کار تعلیم و تربیت خیلی طولانی است . معلّم ذره ذره از زحماتش نتیجه می گیرد . کار معلّم مثل کلید برق نیست که در یک حرکت آن را می زنید ،چراغ روشن می شود . ممکن است هزاران حرکت فقط یک نتیجه بدهد . بنابر این ، معلّم باید حوصله داشته باشد : حوصله ی گوش دادن ، حوصله ی کشف کردن ، حوصله ی راهیابی ، حوصله ی حل کردن مشکلات و انواع حوصله ها .
معلّم باید دقیق باشد . اگر دقیق نباشد ، نمی تواند ببیند . از لحظه ها و رفتارها می گذرد . از علامت هایی که شاگرد می دهد ، محیط می دهد ، پدر و مادر می دهند ، می گذرد . پس فقط دقت معلّم است که می تواند او را در زمینه ی کاری که دارد ، راهنمایی کند .
معلّم باید حالت بیطرفی علمی داشته باشد . یعنی تعصب نداشته باشد ، زود قضاوت نکند و زود به نتیجه نرسد ، بلکه مثل یک دانشمند شرایط را سبک و سنگین کند ، علت را بیابد و پیش از قضاوت سنجشهای لازم را در مورد شاگرش ، کارش ، رشته ی درس او و خودش داشته باشد .
معلّم باید پایداری و مقاومت داشته باشد . یعنی اگر امروز کارش به نتیجه نرسید ، فردا هم کار کرد و باز هم به نتیجه نرسید ، پس فردا و روزهای دیگر هم کارش نتیجه نداد ، همچنان در جهت مقصود پایداری کند تا شاگردش ، خودش ، کلاسش و مدرسه اش را به مقصد نزدیک کند ؛ تا پدر و مادر را در زمینه ی هدایت فرزندشان راهنمایی کند .
معلبم باید ذهنی باز داشته باشد . یعنی گیرنده های معلّم مثل گیرنده های تلویزیون در همه ی جهت ها باید کار کند . و هیچ وقت روی یک موضوع نایستد . اگر معلّم دیگری تجربه ی دیگری کرده است ذهن باز معلّم است که می تواند این نتیجه را بگیرد و بسنجد و از آن بهره بگیرد . اگر بچّه ای کار تازه ای کرده است ، ذهن باز معلّم می تواند از کار تازه ی آن بچّه نکته بیاموزد که کار معلّمی او را ثمربخش تر کند . اگر معلّم مقاله ای می خواند ، ذهن باز اوست که می تواند نکته هایی از آن مقاله دریافت کند . اگر در جایی پژوهشی شده است ، ذهن باز معلّم از آن پژوهش بهره ای برای کارش می گیرد ، به قول معروف معلّم باید نسبت به تأثرات خارجی باز باشد و واهمه نداشته باشد .
معلّم باید انعطاف داشته باشد . خطری که معلّم ها را همیشه تهدید می کند این است که در روش و سبکشان متحجر می شوند ، یعنی می گویند : « من جز این روش تدریس هیچ روش دیگری را قبول ندارم . » چنین چیزی درست نیست . باید قبول کرد ، انعطاف داشت ، رفت ، دید ، فهمید ، نشست و گوش کرد . در حقیقت معلّم باید گوش های باز ، چشم های باز ، و ذهن باز در برابر همه ی تأثرات داشته باشد و انعطاف پذیر باشد.
معلّم باید با شاگردانش رابطه ای صمیمانه و انسانی برقرار کند . در چنین حالتی است که محیط آماده می شود برای این که بچّه بیاموزد . متأسفانه ما به نقش این رابطه ی صمیمانه به اندازه ی کافی آگاه نیستیم . این رابطه ی صمیمانه گاه با یک نگاه ایجاد می شود ، گاه با یک حرکت دست یا یک لبخند و یا یک نوازش ، یا با گفتن یک جمله ی کوتاه . به هر حال ، چنین رابطه ای خیلی درونی است و آنچه به وجودش می آورد خیلی متفاوت است . نمی شود فرمول وار گفت ، فقط باید مهارت داشت و به جا و به موقع حرکت مناسب را کرد .
معلّم باید ظرافت و تعمق داشته باشد . کار معلّمی کار فوق العاده ظریفی است . من گاهی در فیلم ها می بینم که دارند با دستگاه رادیو یا تلویزیون را سیم پیچی می کنند، سیم های نازک را می کشند ، به هم وصل می کنند ، یا نحوه ی استفاده از وسایل جراحی را می بینم و می بینم که کار چقدر ظریف است ، ناگهان به نظرم می رسد که کار معلّم از این هم ظریف تر است . در کار تعلیم و تربیت موج ها را نمی شود دیدو ثبت کرد . من حرف می زنم ، شما ثبت می کنید ، ولی ما هیچ ارتباط سیمی با همدیگر نداریم ! حالا فکرش را بکنید که معلّم چقدر در کارش باید ظرافت باشد که بتواند همه ی موج ها را در جهت پیشرفت به حرکت در آورد . متأسفانه خیلی کمند معلّمانی که این نکته را کاملأ درک کرده باشند و در عمل هم به آن رسیده باشند . من فکر می کنم که یکی از کسانی که این نکته را به خوبی دریافته بود و در عمل هم به آن رسیده بود ، جبار باغچه بان بود. باغچه بان دقیقأ به تمام ظرافت های معلّمی رسید . هر نگاهش ، هر واکنشش ، هر برداشتش نسبت به کاری که داشت انجام می داد و در نهایت ظرافت بود ، و این آنجایی است که معلّم در حین کار عملی ورزیده می شود و تئوری چندان به کارش نمی آید .
معلّم باید قدرت طراحی و پیش بینی داشته باشد . من روی این صفت تکیه می کنم . معلّم باید زمان لازم را برای مطالعه ، برای طراحی و پیش بینی داشته باشد ، و این طراحی را مثل یک دانشمند انجام بدهد ، یعنی کار مستند و صحیح بکند و دقت واقعی علمی داشته باشد .
البته آنچه من گفتم به ترتیب اهمیت نبود . چون هر یک از صفت ها در جای خودش بسیار مهم است و هیچ یک بر دیگری برتری ندارد .
به نظر شما تمام این صفات را که ذکر کردید ، نمی شود تحت عنوان علم روان شناسی گذاشت و در یک کلمه گفت که معلّم باید روان شناس باشد ؟ در روان شناسی همه ی این خصوصیات می تواند گنجانده شود ؟
شما استادهای روان شناسی را دیده اید ؟ من دید ه ام ، و به خصوص وقتی با بچّه هایشان حرف می زنند ، دیده ام . این ها اصلأ بلد نیستند با بچّه هایشان حرف بزنند . تمام کارهایی که در مورد بچّه هایشان می کنند غلط است . این ها علم روان شناسی را دارند ، ولی شمّ روان شناسی را ندارند . من علم روان شناسی را نفی نمی کنم . امّا علم این ها فقط مغز را پر می کند . استاد روان شناسی هم مغزش از علم روان شناسی پر است و زبان و چشم و نگاه و حرکتش نمی تواند این علم را منتقل کند . یعنی بلد نیست از علمش استفاده کند . یک روستایی در حد خودش روانشناس است . یک مادر در حد خودش روان شناس است . یک فرد عامی در حد خودش روان شناس است ؛ چون می تواند واکنش ها را ضبط کند و واکنش مناسب در برابر اعمال دیگران نشان بدهد . آنچه مهم است داشتن مهارت های لازم روان شناسی در کار است ، نه علم روان شناسی . مثلأ بدانیم فلان کس چه گفته و یا آن یکی تئوریش چیست . این تئوری های یادگیری ، که این روزها دارد پوست از سر ما می کند ، از همین مقوله است . این که مثلأ فلان کس می گوید یادگیری باید این جور انجام شود و دیگری می گوید باید آن جور انجام شود ، دانستنش برای محقق ها خیلی خوب است ، ولی وقتی که در زمینه ی کار معلّم آمد ، معلّم در آن حد می باید تئوری را بداند که لازم دارد با عمل تطبیق بدهد و اشکالاتش را پیدا کند .
خانم میرهادی ، از دوران معلّمیتان چه خاطره ای به یادتان مانده است ؟
هر لحظه ی دوران معلّمی من برایم خاطره است . امّا الآن یک چیزی به یادم آمد که برایتان بگویم . دختری در کلاس ششم ابتدایی به ما رسید . دختر خیلی خوبی بود . خیلی خوب با هم کار کردیم . جمع کل حضور این دختر در مدرسه ی ما شش هفت ماه بیشتر نبود . بعد هم گواهینامه ی ششم را گرفت و مقطع تحصیلی عوض شد و خداحافظی کرد و به دبیرستان رفت . در حدود هشت سال بعد من از همین دختر یک کارت دریافت کردم که از آمریکا برایم فرستاده بود . از دختری که فقط چند ماه با ما بود اصلأ انتظار نداشتم که ما را یا محیط مدرسه اش را شناخته باشد و یا این که خاطره ای از ما داشته باشد . به هر حال ، کارت خیلی قشنگی فرستاده بود ، با چند جمله ی کوتاه . من هنوز این کارت را نگه داشته ام . نوشته بود : « در تمام طول تحصیل ، آن هفت ماه تعیین کننده ی سرنوشت من بود . » این کارت چیزی به من داد که همیشه از آن استفاده می کنم ؛ و آن این است که اگر یک معلّم یک ساعت در یک کلاس درست کار بکند ، روی بچّه های آن کلاس یک عمر سازندگی کرده است . یعنی هیچ یک از لحظه های معلّم گم شدنی نیست . ظهورش در یک کلاس ، حتّی اگر موقت باشد ، و کار قشنگش روی بچّه های کلاس برای یک عمر اثر می گذارد .
از دوران محصلی خودتان چه خاطره ای برایتن مانده است ؟
يكی از خاطراتی که هیچ وقت یادم نمی رود ، امتحان رشته ی معلّمی من بود . آماده شده بودم که معلّم ابتدایی بشوم . روز امتحان مرا سر کلاس فرستادند که صبح تا ظهر آن کلاس را داره کنم . یک ژوری چهار نفری ته کلاس نشسته بود که در مورد کار من تصمیم بگیرد . این ژوری تشکیل شده بود از سرپرست خودم ، یک بازرس تعلیماتی ، یک مدیر مدرسه و یک نفر صاحب نظر در کار معلّمی . من باید کلاس را اداره می کردم و آن چهار نفر نظارت می کردند و به من می گفتند که شایسته ی معلّمی هستم یا نه ، و من سرتاسر این روز را اشتباه کردم ! بعد ها ، هر وقت که به یاد آن روز می افتادم ، پیش خود می گفتم که وقتی من این طور اشتباه می کردم ، سرپرستم چه حالی داشته است ؟ ولی آن ها به من دیپلم شایستگی معلّمی دادند ! از من خواستند که خودم در مورد کار خودم حرف بزنم . یک لحظه فکر کردم و گفتم : « وای ! همه اش را اشتباه کرده ام ! » گفتند : « تو این اشتباه را دیگر نخواهی کرد ! به همین دلیل شایسته ی معلّمی هستی ! » و من هرگز آن اشتباه ها را نکردم . بعدها فهمیدم که من خیلی وقت ها از راه اشتباه کردن یاد می گیرم ، یعنی اشتباه می کنم و بعد یاد می گیرم که دیگر آن اشتباه را نکنم ! این هم یک جور یاد گرفتن است .
اگر مطلبی به نظرتان می رسد که در این زمینه باید گفته شود و من به آن اشاره نکرده ام ، خودتان بفرمایید یک مطلب را می خواهم بگویم ، و آن این است که معلّم نمونه انتخاب نشود ! ما هزاران هزار معلّم نمونه داریم . با انتخاب ده نفر به عنوان معلّم نمونه کیفیت کار بقیه را ندیده می گیریم و آن ها را توبیخ می کنیم . من وقتی که در مدرسه ام مطرح می کنم که یکی معلّم نمونه است ، قیافه ی بقیه ی معلّم ها در هم می رود ما معلّم ها بچّه نیستیم ! احتیاج به شاگرد اوّل شدن و مدال گرفتن هم نداریم . این ها عامل تشویق ما نیست . عامل تشویق ما این است که به ما امکان بدهند آنچه را که می دانیم و می توانیم عمل کنیم . ما می خواهیم بفهمند که داریم چه کار می کنیم . شناسایی کار خیلی بیشتر مشوق معلّم است تا مدال و پول و اسم و چیزهایی از این قبیل . حدود 000/350 و قراینی 000/400 معلّم در این کشور کار می کنند ، با چه ضوابطی نمونه را انتخاب می کنید ؟ با چه ضوابطی می توانید نمونه را انتخاب کنید ؟ با تعداد قبولی که می دهند ؟ بله ! معلّم های مدرسه ی ما با تعداد شاگردهای محدود و با کار مداوم و قشنگی که می کنند ، حدود صد در صد قبولی می دهند ، ولی ارزش آن معلّمی که با 60 نفر شاگرد در جنوب شهر و در سخت ترین شرایط دارد کار می کند ، معادل این معلّم است که در شرایط بهتری دارد کار می کند؟ دو نفر یا دو گروه را وقتی با هم می سنجند که در شرایط مساوی کار کنند ، ولی ما که نتوانسته ایم شرایط مساوی برای معلّمان به وجود بیاوریم ، چطور می خواهیم کار آن ها را با هم بسنجیم ؟ تقاضای من و پیام من این است . فقط کار معلّم را بشناسید و به او امکان بدهید حرفش را بزند ، تجربه اش را منتقل بکند و خودش باشد .